تبليغاتX
:: تنها ترینِ تنهایی ها (دردِ بی کسی) ::

تنها ترینِ تنهایی ها (دردِ بی کسی)

 

 
  دوست عزیز خوش اومدي!     امروز  

درباره وبلاگ

 
مانده ام در كوچه هاي بي كسي

سنگ قبرم را نمي خواند كسي

مرده ام خاكسترم را باد برد

بهترين يارم مرا از ياد برد...

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،


بی خبر از همدیگر آسودن چه سود.

بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود.

زنده را باید به فریادش رسید.

ور نه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود.

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،


من به مرگم راضی ام اما نمیآد اجل

بخت بد بین کز اجل هم ناز باید کشید


،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

میرسد روزی که بی من روزها را سر کنی

میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

میرسد روزی که بی من در کنار عکس من

نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی.....

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،


بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه این ثانیه ها خواهم مرد

شعله های بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

راه بن بست نیست...

یا راهی خواهم یافت...

یا راهی خواهم ساخت...

آرشیو موضوعات
پیوند های روزانه
پیوند های وبلاگ

قلب سنگی(شعرهای عاشقانه)
رفرش صفحه من و خودم و حرف هایی که نگفتم
رفرش صفحه عشق های بر باد رفته
رفرش صفحه عشق آبی (فوتبالیه فوتبالی)
رفرش صفحه فقط عاشق ها بخوانند
رفرش صفحه حرارت دارد عشق وقتی که تو کنارمی (وای چه دختری..)
رفرش صفحه غزال جان =عشق
رفرش صفحه تنهایی من،مهسا(خیلی توپه)
رفرش صفحه عاشقانه با الهام و الناز
رفرش صفحه عاشقانه ها با سعید
رفرش صفحه کلبه ی عشق (شادی)
رفرش صفحه دختر ایرونی
رفرش صفحه سحر با یک آرزوی بزرگ
رفرش صفحه کلبه ی تنهایی من
رفرش صفحه وبلاگ دختر عاشق
رفرش صفحه عشق مقدس
رفرش صفحه خاطرات زندگی من
رفرش صفحه بی نام و نشون : خدایی وبلاگ خوشگلی هستش
رفرش صفحه وبلاگ خیلی زیبا از 4 گربه (عادت هروز من این وبلاگ هستش حتماَ برین
رفرش صفحه وبلاگ مانی جان حتماً ((سر بزنید))
رفرش صفحه آقا حسین :::::واکسی
رفرش صفحه یاس سپید
رفرش صفحه وبلاگ باران خانم خواهر خودم (نرم مثل نم نم بارون)
رفرش صفحه کلبه ی تنهایی (سحر عزیز)
رفرش صفحه قصه ی سرنوشت
رفرش صفحه (کلبه ی عشق)
رفرش صفحه واسه کسی که نمیآد
رفرش صفحه دلتنگی های غزل(تقدیم به تنها عشق زندگیم)
رفرش صفحه نوشته های یک ناشناس
رفرش صفحه دوتا دونه کبریت بی خطر (موشی و مملی)
رفرش صفحه گالري

پشتیبانان

خوشحالم به خاطر فرصت دوباره حتی به خاطر نفس کشیدنم....

سلام عرض می کنم خدمت تموم خواهرای گلم کسایی که هیچ وقت منو این وبلاگ رو فراموش نمیکنین از سحر عزیز مهرنوش رویا غزل و ... خوب امروز که اومدم شاید یه جورایی ماکل تغییر کردم یعنی خودم میخوام که اینجوری باشم دیگه نمیخوام از غم بگم دیگه نمیخوام از ناراحتی بگم حتی تو اوج درد و تلخی.....حس میکنم دیگه هیچی تو این دنیا نمیتونه منو ناراحت کنه میخوام خودم زندگیمو راست و ریس کنم فکر میکنم دیگه دست خودمه دیگه یاد تلخی های گذشته بدیای قبل رو نمیخوام یه جورایی بچه ها میخوام یه آدم دیگه باشم نمدونم شاید اینجوری بهتر باشه ....نشستم با خودم فکر کردم...دیدم من هنوز به قول خیلی از شماها هنوز سنی ندارم د آدم مگه چند سال زنده است من در گذشته زندگی خوبی نداشتم که شماها از هیچ کدومشون خبر ندارین اما گذشته دیگه نمیخوام بقیه ی روزگار عمرمو با یاد اونا خراب کنم .... زندگی سخته میدونم اما دیگه نمیخوام سرنوشت تقدیر باز عذابم بده نمیگم میخوام یه آدم دیگه بشم : من یه آدم دیگه شدم ....سال دیگه کنکور دارم شاید خیلی اهل درس و ... نباشم اما خوب میخوام خودمو بندازم تو یه فاز دیگه میخوام مثل بقیه باشم میخوام آدم باشم حس میکنم خوشحالم از همه چی از همه کس دیگه میخوام خودم زندگیمو رقم بزنم شاید یه جورایی دسگه بسمه ...میخوام تو اوج ناراحتی لبخند بزنم اما شماها : شماها خواهرای گلم که تو این مدت که شاید خیلیاتون مدت زیادی نباشه اینجا باشین از همتون ممنونم ه بعد این همه مدت با تموم حرفام با تموم گلایه هام تحملم کردین خواری در ححقم کردین و کمکم کردین اما حرفای که با مهرنوش دارم :

سلام به مهرنوش عزیزم : دختری که با تمام وجودم پاکی و صداقتشو تو این مدت حس کردم کسی که اتفاقی اومد اما کنارم موند کسی که باورم کرد کسی که بهم اعتماد کرد....شاید ون روزا هسشکی اینجا نبود فقط یه مهرنوش بود مهرنوشی که آؤزوش این بود کمکم کنه ...یه جورایی شیما رو راضی کنه ... اما نشد قسمت نشد...مهرنوش میدونم از دست من شاید دلگیر باشی مهرنوش منو تو با هم تعارفی نداریم از بچه گیم تاحالا یعنی زمانی که شاید سال اول دبیرستان بودم اومدم این وبلاگو زدم از اون موقع تاحالا حرفا و خاطرات مزخرف تکراری تو این وبلاگ هستش خود من همیشه دم از عشق و عاشق بودن میزدم شاید فکر کنین دروغ میگفتم : اما به خدا بچه ها خودتون شاهدمین اون نخواست نشد من تقصیری نداشتم ...من سعی خودمو کردم حتی بیشتر از اونی که انتظارشو داشتم اما تنها گناه شیما این بود منو نخواست من ازش گذشتم دیگه تو فکرش نیستم همی چند روز پیش دیدمش اما حتی نگاهشم نکردم ...دیگه نمیخوام با بودنم عذابش بدم ....دیگه نمیخوام خرد شم...فکرکنم دیگه بسمه دیگه تمومه ....من از شیما گذشتم شاید تقدیر من اینه که تنها باشم تا آخرش اما گله ی ندارم همین که سالمم محتاج کس دیگه یی نیستم واسم کافیه از صمیم قلب واسه ی همتون آرزوی خوشبختی دارم امیدوارم تو زندگی به بهترین چیزا برسین ...شاید اگه این وبلاگ نبود همه ی دخترارو بد و نامرد میدونستم (از همشون همه چوره خیلی کشیدم ) اما این وبلاگ فرصت یا شایدم هدیه ی خدا بود تا بفهمم هنوزم آدمای خوب هستن از مهشاد عزیز که شاید با احساس ترین دختر این دنیا باشه از نسترن از سحر عزیز که امیدوارم همیشه زندگیش روبه را باشه از رویا خانم گل بهترینِ این وبلاگ اونم امیدوارم خوشبخت بشه ...و اما مهرنوش عیز: مهرنوش خواهری : تو دختر خیلی خوبی بودی شاید یه جورایی مثل بقیه نبودی مثل بقیه ی دخترایی که تو این دنیا هستن امیدوارم از صمیم قلب همیشه تو زندگیت خوشبخت باشی واقعاً حقته تو آدم بزرگی هستی روح خیلی بزرگی داری شاید کمتر کسی مثل تو باشه من شاید تورو ندیدم شاید خیلی صداتو نشنیدم اما حس کردم چه جور آدمی هستی مهرنوش مثل تو کم پیدا میشه ...کاش همه مثل تو بودن کاش مثل تو بزرگ بودن ....جداً به آقا میثم حسودیم شد....نه شوخی میکنم امیدوارم همیشه خوشبخت باشین همه ی شما خواهرای گلم....از همتون میخوام : تو تموم این مدتی که منو شناختین اگه با حرفام ناراحتتون کردم عذابتون دادم حتی یه خورده دلگیرتون کردم ازتون میخوام منو ببخشین مثل : مهشادی که حتی قطره اشکش به خاطر من ریخت ...اما به خدا هیچ وقت حتی یه ذره ام راضی به ناراحتی هیچ کدومتون نبودم پس حلالم کنین .... ممنون به خاطر تموم لطفایی که به من داشتین

لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:25  توسط نوید  | 

یکی بود یکی نبود

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود
 
 
وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .
 
 
كوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد.
 
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
 
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود، مسافر با خنده اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده
 
 
بودن و نرفتن؛درخت زيرلب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي وبي رهاورد برگردي.
 
 
كاش مي دانستي آنچه در جست وجوي آني، همين جاست...

مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي داند، پاهايش در گِل است، او هيچ گاه لذت
 
 
جست وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست وجو را از خود آغاز كرده ام
 
 
و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد.مسافر رفت و كوله اش سنگين بود.
 
 
هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست.
 
 
 مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود...

به ابتداي جاده رسيد. جاده اي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و
 
 
سبز كنار جاده بود.
 
زير سايه اش نشست تا قدری بياسايد.

مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي شناخت.

درخت گفت: سلام مسافر، در كوله ات چه داري، مرا هم ميهمان كن.
 
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده ام، كوله ام خالي است و هيچ چيز ندارم.

درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري.اما آن روز كه مي رفتي،
 
 
در كوله ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت.
 
حالا در كوله ات جا براي خدا هست و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت...

دست هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم هايش از حيرت درخشيد و
 
 
گفت: هزار سال رفتم وپيدا نكردم و تو نرفته اي، اين همه يافتي!

درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم ، و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جاده هاست ...

اين داستان برداشتي است از فرمايش حضرت علي
 
"من عرف نفسه فقد عرف ربه"
 
آن کس که خود را شناخت به تحقيق که خدا را شناخته است...
 
----------------------------------------------------------------
 
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز
 
عشق ، بیان کنید؟
 
برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
 
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
 
داستان کوتاهی تعریف کرد:
 
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان
 
وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
 
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
 
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
 
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...
 
همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
 
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
 
ببر رفت و زن زنده ماند...

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.
 
ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان
 
 میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد.
 
 این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...
 
 
آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره خود مي گويند.
 
------------------------------------------------------------
 

عشق جوان گمنام به دختر پادشاه

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به

معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و

 خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای

از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد،

 به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با

 اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را

خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت .

ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند .

 بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار

بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ،

چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))

 

عدالت واقعی

روزی امیرالمومنین علی (ع) از یکی از کوچه های کوفه می گذشت . پیرمردی نابینا و کار افتاده را دید که

در گوشه ای نشسته و از مردم کمک می خواست . امام ، جویای حال او شد . گفتند او مردی مسیحی است

که تا جوان بود و بدن سالم داشت ، کار می کرد و اکنون از کار افتاده و نابینا شده ، گدایی می کند .

امام فرمود: ((عجب، تا وقتی توانایی داشت از او کار کشیدید و اکنون او را به حال خود گذاشته اید ؟.....

بر عهدهء حکومت و اجتماع است که تا زنده است، او را سرپرستی کند .

 بروید از بیت المال به او مستمری بدهید .))

پسرک و دختر زیبا

در شهری پسرک فقيری زندگی می کرد كه برای گذران زندگی و تامين مخارج تحصيلش

 دستفروشی می كرد. از اين خانه به آن خانه می رفت تا شايد بتواند پولی بدست آورد.

 روزی متوجه شد كه تنها يک سكه 10 سنتی برايش باقيمانده است و اين درحالی بود

 كه شديداً احساس گرسنگی می كرد. تصميم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند.

 بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زيبایی در را باز كرد. پسرک با ديدن

چهره زيبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط يک ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگی شديد پسرک شده بود بجای آب برايش يک ليوان بزرگ شير آورد.

پسر با طمانينه و آهستگی شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » دختر پاسخ داد: «

چيزی نبايد بپردازی.

مادر به ما آموخته كه نيكی ما به ازایی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاری

می كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلی از درمان بيماری او اظهار عجز نمودند و

 او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستانی مجهز ،

 متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعيت بيمار

و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهری به آنجا آمده برق

عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.

 لباس پزشكي اش را بر تن كرد و برای ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او را

شناخت.سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بيمارش اقدام كند.

 از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولانی عليه

بيماری ، پيروزی ازآن دكتر كلی گرديد.

آخرين روز بستری شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت

 تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.

سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد. چيزی توجه اش را جلب كرد. چند كلمه ای روی

 قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهای اين صورتحساب قبلاً با يک ليوان شير پرداخت شده است»

لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 16:37  توسط مهرنوش  | 

سلام به همگی

سلام به همه دوستای گلم سحر جون که حسابی شرمنده می کنه میاد و کلی وقت میذاره

واقعا ازت ممنونم سحر جونم سلام به مهشاد خانم گل باران جون روناک . رویا و سلام به

همتون ببخشید دیر آپ میکنم کلی درس رو سرم ریخته

ودیگه اینکه سلام داداشی خوبی؟ان شاءالله که خوبی .

 یه سری داستان می ذارم امیدوارم خوشتون بیاد اگرم دیدین تکراریه و تو کتابی خونده بودین 

به روم نیارین  به بزرگی خودتون ببخشید

 

خدا یاور همتون امیدوارم لیست آرزوهاتون به حقیقت تبدیل بشه

                             

 یاعلی

                                                       

لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 16:23  توسط مهرنوش  | 

میلاد با سعادت امام رضا رو به خواهرای گلم تبریک میگم

سلام به همه ی خواهرای گلم امیدوارم حالتون خوب باشه از شما رویا جان واقعاْ ممنونم که بازم اومدی از سحر عزیز که جدا حرفاش واقعاْ از همیشه برام شیرین تر بود ممنونم....میخواستم واستون کلی حرف بنویسم اما دیدم نه این شعر در جواب همه ی شماگفتم اما خوب بود که هیچ اگه بد بود به بزرگی خودتون ببخشید....(تولد امام رضا رو هم به همتون تبریک میگم ایشالله همه زندگیه خوبی داشته باشن همه ی مریض ها شفا پیدا کنن میدونم هیچی بدتر از بیماری و درد جسم نیست ... پس خدایا تورو به همین روزای عزیز ...تورو به به تموم بنده های پاکت قسمت میدم بهت التماس میکنم که هرکس هرچی ازت میخواد بهش بدی هرکس هر مرادی هر آرزویی داره بهش برسه...تورو به تمام پاکی های این دنیا قسمت میدم زندگیه همه روبه راه بشه....)میلاد امام هشتم حضرت رضا (ع) رو به همتون به مهرنوش عزیز به خواهرای گلم سحر رویاروناک مهشاد مهتاب غزل و همه ی شما عزیزان تبریک میگم... اما شعری که همین یک ساعت پیش گفتم تقدیم به همه ی شما به خصوص سحر و رویای عزیز اما شما باران عزیز...خواهر گلم کجا بودی؟چرا میخندی و نظر نمیذاشتی حرفات آرومم کرد ازت واقعاْ منونم به خدا همیشه به یادت بودم...نمیدونم چی بگم به خدا همتون حق خواهری به گردنم دارین منم تمام حرفای تورو باران ۱۰۰ بار تکرار کردم ن دیگه هیچ کاری به گذشته هام ندارم فقط گاهی یاد اونا عذابم میده از همتون ممنونم واینم شعره من"

::::::::::::::::::::::

 

لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:32  توسط نوید  | 

رفتی و تنهام گذاشتی با خیالت.....

سلام میکنم به همه ی شما خواهرای گلم...این روزا یه خورده حالم بهتره ...اونم به خاطر لطف شماهاست....به معنیه این جمله رسیدم که همیشه از قدیم که بوده گفتن : میگذره چه خوب چه بد میگذره ...اولش سلام میکنم خدمت رویا خانم....انگار ازمن دلگیر بودی....راستش تو پست قبلی ام گفتم ... من میخواستم برم یعنی واقعاً نمیتونستم بنویسم نمیتونستم اینجا بیام...نمیدونم تاحالا شده بخواین حرف بزنین ....اما نتونین...فقط میگم تو ندگیم تنها یه دلخوشی مونده که اون دل خوشیم میدونم تموم میشه...راستش نمیخواستم  امروز بازم بیام حرفای تکراری و کلاً بازم از درد بگم....این روزا یه زندگیه خیلی عادی دارم یه زندگیه شاید تکراری. ..اما راجع به این وبلاگ خوب این وبلاگ از خیلی وقته پیش افتتاح شد و شاید یه سری خاطرات تلخ رو به یادم میآره ... خوب میدونین وقتی که من سی دی آخری و دادم دست شیما هیچ جوابی ندادو همشو از حفظین انقدر تکرار کردم....اما دیروز :

خونه ی ما ۱۵ ساله تو یه منطقه به اسم بلوار s در کرمانشاه هستش ما با شیما بچه محل بودیم :
چند وقت پیش بهم خبر دادن پدر شیما فوت کرده : خدا رحمتش کنه مرد محترمی  بود این اوخر دقیقا یادمه وقتی مادرم و بابام مکه بودن  : یه روز آش بردم در خونشون اتفاقاً پدرشم اومد دم در....با اینکه منو نمیشناخت برخورد خیلی گرمی داشت و ....شنیدم تو یه تصادف رانندگی فوت کرده خدا رحمتش کنه 

اما من دیگه کاری به شیما ندارم دروغ چرا دیگه اصلاً تو فکرشم نمیرم...اما از خودم ناراحتم از کارایی که کردم .از کارایی که شاید شما فقط 1% اونارو میدونین....کاش غرورمو از دست نمیدادم کاش همون روزاول بیخیال میشدم...کاشبازیچه نمیشدم...اصولاً فکر کنم شنیده باشین میگن نجابت زیادی نکبت میآره : بچه  ها به خدا به همون قرآنی که همتون میشناسین : تو تمام عمرم به هیشکی بدی نکردم به هیشکی نارو نزدم : اما با تمام وجودم بهتون میگم از دختر گرفته تا پسر بدون استثنا همه با بدی جبران کردن ....میدونم منو شاید به قول رویا یه بچه زمونه ی مثبت خیلی ساده تصور کنین....هستم نمیگم نیستم ...کسی هم تقصیری نداره : اگه اینارو میگم به این خاطره که شیما یه دختر خاله یی داشت به اسم نیلوفر که این نیلوفر دوست یکی از همکلاسیای من میلادِ

این نیلوفر دختر دروغگویی نیست اومد بهم گفت پیش همه ازت بد گفته تو شدی افتخارش ....افتخار اینکه تورو خراب کرد سرکارت گذاشت و تو همیشه دنبالش بودی....اینارو که بهم گفت واقعاً حالم از خودم بهم خورد...راستش آخرین باری ام که تو تابستون بود و اون جریانا که باهاش حرف زدم : دیدم که به رفیقاش اشاره دادو اونام منو نیگا کردن گفتن : اینه....؟چه جوری بگم : فهمیدم منو میشناسن...فهمیدم که شیما اونی نبود که من فکر میکردم ازش دلگیر نیستم دیگه به فکرشم نیستم...هر بلایی سرم اومد تقصیر خودم بود....فقط از خودم دلگیرم فقط دلم به حال خودم میسوزه که همه بهم بد کردن همه....هیشکی حتی مادرو پدرمم قدرمو ندونست.خدارو شکر فقط به همون قرانی که مهرنوش واسم گفت فقط به اون دلخوشم...باهام بد کردن چون خودم اینجوری خواستم...حیف اون همه زحمت اون همه آبروریزی اون همه خفت : به خاطر هیچی...واقعاً هیچی حتی یه جواب نه ....بد میآن میگن چرا عشق وجود نداره چرا اعتماد نیست؟پس کو خریدارش من نمیگم عاشق بودم اصلاً....اما صادقانه جلو اومدم با تموم بچه گیم....اما به بازیم گرفت...ناز شصتش......اینارو گفتم تا تجربه بشه که دل ستن اشتباهه پاک بودن خریدار نداره...دیگه واژه ی دختر واسم معنی نداره...اگه شماها اینجا نبودین میگفتم دیگه دختر خوب وجود نداره..شایدم همه نامردیاشونو جمع میکنن سر من درمیآرن ...دیگه حوصله ی هیچی ندارم...واقعاً از همه ی دخترا بدم میآد ...دور از جون شماها ...شماها که فرشته این .ووهیچ وقتم منو تنها نذاشتین اما تورو خدا فکر نکنین یه شیما اومد این کارارو انجام دادو من ناامید شدم اصلاً ....دخترای زیادی شناختم که همه عین هم بودن....شما خواهرای من هستین جز شما واسه هیکش درد و دل نمیکنم : اما به خدا هرکی =رو دیدم خوب نبود ...هیشکی قدرمو ندونست...هیشکی دیگه بی تفاوتم ....از همه چی....فقط دارم زندگی میکنم و نفس میکشم  خوش به حال اونی که رفت و آروم خوابید....وحید یا کسایی که من شناختم که پاک بودن که دنیا لیاقتشونو نداشت کسایی مثل وحید مصطفی (یکی از دوستام)کاش منم لیاقت داشتم ...کاش تموم میشد همه چی...دیگه انگیزه یی ندارم هیچی واسم نمونده ....اگرم گفتم میرم واسه این بود یه اتفاقی واسم افتاد که تیر خلاص رو بهم زد دیگه طاقت هیچی نداشتم...اگه موندم فقط به خاطر شماها بود پس ازم دلگیر نباشین...از همتون ممنونم به خصوص تو سحر عزیز و رویای گل....خدانگهدار:

(ازتون میخوام یه فاتحه واسه وحید عزیز و مصطفی بخونین ...افتخار شناختنشونو  نداشتم اما با تموم وجود حسشون  کردم که چه جور  آدمی بودن....مصطفی هم که شماها نمشناسین  وانم پاک بود و رفت )ممنون به خاطر همه چی ....

لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:13  توسط نوید  | 

ممنون به خاطر همه چی....

سلام به همه ی شما عزیزان...یه سلام مخصوووووصص خدمت سحر خانم....اولش بگم:واقعاً مهرنوش من ازت خجالت میکشم...به خدا از همتون خجالت میکشم...میدونم جز ناراحتی هیچی دیگه ندارم..اما چه کنم دست خودم نیست...جز اینجام فکر نکنم کسی بتونه حرفای منو تحمل کنه...چشم منم سعی میکنم از شادیام بگم....اولش بگم مهرنوش جان اولا باران که اصلاً دیگه فکر نکنم نت بیاد...مهشادم نمیدونم کجاست ولی شنیدم خیلی حالش خوب نیست اونم تو زندگی سختی زیاد کشیده....مهرنوش من به شماها مدیونم مخصوصاً به تو و سحر...مهرنوش میدونی وقتی حس میکنم هنوزم یه دختر (دختر چون تو تموم عمرم تمام دخترایی که دیدم همه بد بودن)انقدر فرشته ست....به دنیا امیدوار میشم ....کسایی مثل تو سحر ....میدونین من هیچ کاری واستون انجام ندادم...کلی وبلاگ سرگرمیو ... تو این نت هست...گفتم که من هیچ کاری واسه هیچ کدومتون انجام ندادم اما همیشه بهم لطف داشتین ...سحر عزیز ازت واقعاً ممنونم میدونم نمیتونم خوبیاتو جبران کنم....اما واقعاً خوشحالم از اینکه شماهارو میشناسم...مهرنوش میدونی ؟ منو تو خوب دیروزو امروز همدیگرو نشناختیم..خیلی وقته منو میشناسی....مهرنوش به خدا من ناراحتم از اینکه میبینم با حرفام با تموم تلخیام باعث میشم شماهام ناراحت بشین...چیکار کنم نمیتونم دروغ بگمو فیلم بازی کنم....میدونم این وبلاگ شاید سهم بیشتری از یه وبلاگ واسه تو داشته باشه....اما خوب قول میدم منم تغییر کنم ... زندگیمو خودم روبه راه کنم...خدارو چه دیدین؟شاید همه چی روبه راه شد.....فکر کنم رویا خانم قهر کرده باشن دیگه اینجا نیان چیزی بنویسن...بچه ها میدونم همتون دخترای خیلی خیلی خوبی هستین به خدا اگه شماهارو ندیده بودم...به خوبیه دنیا به پاکیه دخترا شک میکردم..شماها نمیدونین من چه چیزا که ندیدمو نشنیدم....اما خوب شاید خواست خدا بود که بفهمم هنوزم آدمای خوب وجود دارن...میدونین بچه ها شاید واقعاً مملکت ما بدبخت باشه شایدم بیشتر تقصیر ما پسرا باشه....نمیدونم چرا هیچ وقت هیچ فضای سالمی بین دوستی یه پسر با دختر نیست...یه دوستیه سالم؟شاید فکرای منفی یه سری دل خوشیای زود گذر....بی معرفتی باعث شده هیشکی به هیشکی اعتماد نکنه....نمیدونم از بچگی تو مخ ما ها میخونن که آره جنس مخالف خطرناکه ...دختر یا پسر خوب هیچ موقع نباید تا وقتی که بچست با جنس مخالف رابطه برقرار کنه...حالا چه پسر چه دختر فرقی نمیکنه...در هرصورت ویژگی یه پسر یا دختر خوب از دید خونواده ها اینه که هیچ وقت رابطه با جنس مخالف برقرار نکنه......گرچه اونام حق دارن....منم میدونم زمونش بده میدونم گرگ زیاد هست نباید به هرکسی اعتماد کرد...اما خوب باید از یه جایی درست بشه...از بچگی مثلآً یه پسر چون هیچ ارتباطی با یه دختر نداشته عین یه غده ی سرطانی واسش پیش میاد که آره جنس مخالف چیه؟بعد که بزرگتر شد....از رفیقاش اطرافیانش دختر بازی یاد میگیره...به نفر اولی دل میبنده بعد که میگذره میبینه رفیقاش همه مثلاً دخترباز هستن....میگذره میگذره افتخارش پیش رفیقاش این میشه که الان با چند نفر رابطه داره؟یا چند تا دخترو تو زندگیش سرکار گذاشته؟....نتیجش این میشه که دیگه نه صداقتی وجود داره نه عشقی نه اعتمادی...اگه از اولش هم پسر هم دختر واسه همدیگه احترام قائل بشن...اگه با عقده بزرگ نشن اگه جنس مخالفو یه موجود دست نیافتنی فرض نکنن ...هیچ موقع نامردی نمیکنن هیچ وقت دل نمیشکنن ....شما فکر میکنین چرا تموم دخترای خوب و پاک از دوستی از پسر یه جورای میترسن ..چون از فامیل از پدر و مادر شنیدن : دختر خوب کسیه که با پسرا کاری نداشته باشه و ....شایدم خیلی به جا باشه...خیلی پسرا بد هستن ....اما خوب باید از یه جا اصلاح بشه....کاش یه محیطی فراهم میشد پسرا دخترا همدیگرو بشناسن نیازاشونو روابطشونو همرو درک کنن به همدیگه کمک کنن خیلی سالم....که فردا تو ززندگیه مشترک هم به مشکل برنخورند....خوب دسگه بگذریم....زیادی منطقی شدیم....

اما راجع به کل این وبلاگ.....این وبلاگ یه سری جریان و داستان پشت پرده داره....که خوب شاید نشه گفت...اما خوب دیگه...شماها گفتین...من خواستم برم...آره من چند وقت پیش یه مطلب دادمو به دلایلی خواستم برم که خوب خیلی زود پشیمون شدمو نتونستم تحمل کنم (بدون شما)...برگشتم...اما مهرنوش عزیز واقعاً ممنون که حرفاتو بهم زدی....بهم نخندین وقتی بهم میگین داداشی یه جورایی قند تو دلم آب میشه....از همتون ممنونم که امید زندگی بهم دادین که تو این مدت کمکم کردین...از تو سحر عزیز...وای به خدا نمیدونم چی بگم که با حرفام اصلاً نمیتونم لطف های تورو جبران کنم....راست میگی این وبلاگ یه حس غریبی داره....خودمم حسش میکنم....من که اینجا یا علی گفتم : که باشم تا آخر آخرش نمیخوام این وبلاگ بسته بشه....میدونم شماهام دلتون واسم تنگ میشه...منم بدون شماها نمیتونم خدا رو شکر میکنم به قول موژان میدونم هنوز خیلیا از من بدتر هم هستن...پس شکر خدایا....بدتر از بد نده......واقعاً بهتون میگم خوشحالم خوشحالم که شماهارو دارم....اما راجع به موژان ..که شماها گفتین...من نمیدونم چی بگم..نگم خیلی بهتره..اما خوب فکر نکنم موژان حتی بیاد و این حرفای شماهار بخونه و این حرفا به گوشش برسه...منم دوست داشتم که اون بود...شاید تو این وبلاگ من مهرنوش غزال ،موژان ، دختر عاشق..اینجا نویسنده بودن....بهترینشون که بدون اغراق حتی از من بهتر مهرنوش خانم بود....که خیلی وقته به من لطف داره...منو عین داداشش میدونه و خیلی وقته که نرفته و تنهام نذاشته اما بقیه رفتن ...هم موژان هم غزال و هم دختر عاشق....غزال که گفت نمیآم چون حوصله ی نت و...ندارم....دختر عاشق هم که ازدواج کرد و ایشالله خوشبخت بشن....اونم رفت سر خونه زندگیش ..اما مهرنوش ازدواج کردی بچه دار شدی ایشالله حق نداری بری....شوهرتم مخالفت کرد...از قبل باهاش قرار بذار که این وبلاگ و نوید یکی از شرطای من واسه ازدواجه...دیگه من نمیدونم میخوام تا آخرش هم تو هم سحر و هم رویا...همه پیش هم باشیم....مثل قدیم....همون پاکی و حرمتی که بینمون هست حفظ بشه....اما این غزل خانم صاحب این وبلاگ بغلی: گفته بود که ماها کرد هستیم و حتی اسم موژان هم یه اسم کردی هستش و....باید بگم : که من واقعاً نمیدونم اسم موژان کردیه و ...تا اینکه شما گفتین رفتم تو نت نیگا کردم دیدم بله شما راست گفتین ....اما هم موژان هم مهرنوش هردو بچه ی تهران هستن....اینجا کرد نداریم فقط میمونه من که کرمانشاه زندگی میکنم....همین هیچ کدوم کرد نیستیم....ولی بازم ممنون که اومدین ...از تموم دوستان زود گذر تو این وبلاگ کسایی که یه بار میان و این وبلاگ رو فرراموش میکنن ممنونم اگه این وبلاگ کم و کسری داره به بزرگی خودتون ببخشید...بازم از همه ممنونم به خصوص سحر عزیز.....خدانگهدار

لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:48  توسط نوید  | 

برایت از باران می نویسم به یاد آن شب

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران

 

مي نويسم.به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.

 

تو را کجا مي توان ديد؟در آواز شب اويز هاي عاشق؟در چشمان يک عاشق مضطرب؟

 

در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.

 

و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.اي کاش مي توانستم

 

تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم.کاش مي توانستم هميشه از تو

 

بنويسم.مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند.مي

 

ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود

 کاش مي شد با آسمون تنها ي آبي به اوج رنگين کمان دل هاي شکسته رفت و مرحمي بر دل زخمي  آنان شد کاش مي شد با تنها ترين تصوير به اوج خاطرهايت سفر کنم . با دلي خورشان امواج نامهربانه ات را با کناره ساحل نگاهم برخورد ميکرد در آغوش بگيرم . کاش مي شد ميدانستي درون قلبم خوانه ييست براي تو .کاش مي دانستي باغ دلم بي تو تنها ميشود . کاش مي دانستي گرميه صدايت به من آرامش ميدهد . کاش مي دانستي قطره اي از اشکت را به دريا نمي دهم

من از قصه زندگي ام نمي ترسم ،من از بي تو بودن به ياد تو زيستن و تنها از خاطرات گذشته تغذيه کردن مي ترسم.اي بهار زندگي ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگيست اکنون که پاهايم توان راه رفتن نداردبرگردباز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا باز هم شانه هايت را مرحمي برايم قرار بده. بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم ،بدان که قلب من هم شکسته ، بدان که روحم از همه دردها خسته شده. اين را بدان که با آمدنت غم براي هميشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به اميد ديدار تو زنده ام


اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت عشق يعني روح را آراستن


در اين تاريکي شب ، کنار شعله سوزان شمع ، هنوز بيدارم و مي نگارم ، نمي دا نم به خواب رفته اي يا با فکر و خيال من مي جنگي !!! ولي اونچه که مي دونم اينه که راحت به خواب رفته اي ومن رو مثل هميشه به دست تنهايي و جدايي سپردي !!!
نمي دونم چرا امشب بيش از هميشه احساس دلتنگي مي کنم ، دوست داشتم کنارت بودم ، برام حرف مي زدي و منم بهت گوش مي دادم ، ولي مي دونم که تو هيچ وقت حوصله من و نداري ، شايدم هيچ وقت ، وقتش رو نداري !! خيلي وقته که دلم مي خواد باهات حرف بزنم ولي حيف .....
مي خوام دور از کنايه و پرده پوشي اعتراف کنم که من تو را نه فقط دوست دارم بلکه مي پرستم. مهربانم !! دلم برا خيلي وقته که تنگ شده ، هيچ وقت تنهام نذار .....


منم دلتنگم !آن قدر که با نامت مي گريم ! دل تنگي...انتظار...من ...من غريب تر از هميشه ام عشق من...تو که خوب مي دانستي که همه تنها آشنايي را به يدک مي کشند و تو آشناي مني...تو که مي دانستي هر نفسم با نفست بيرون مياد...تو...يادت نمي آيدعشق من؟...
يادت هست در آغوشم کشيدي که من همه کس توام ! ... من براي تو ...براي تو که همه کس مني...براي تو که همه ي دنياي ساده و کودکانه ي مني دلتنگم...من براي چشماني دلتنگم که روزهاست رهايم کرده اند..من براي دست هايي دلتنگم که روزهاست تنهايم گذاشته اند و رفته اند من روزهاست که خاموشم...بگذار فکر کنند اين ها هذيان هاي يک بيمار تب آلود است...بگذار فکر کنند شعر است !  استعاره هاي ادبيست و برايم دست بزنند ...بگذار تماشا کنند مرا که خاطرات دروني وجودم را مي خورند و دارم تمام مي شوم
براي آن ها بي آن که بدانند من روزهاست تمام شده ام...به من حق بده نازنينم! تو حق بده...اين آشفتگي را بر من ببخش وليکن من براي تمام شدن خويش اين طور گريان نيستم...من براي رفتن توست که مي نالم

لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 13:44  توسط مهرنوش  | 

موژان نوید و دوستای گلم

سلام به همگي

اينجا چه خبره موژان چرا ميري؟ مي دوني جات چقدر خاليه اي کاش توام مثل نويد

ميومدي حتي اگه وقت نداري يه پست کوچيک ميدادي چرا همتون مي خواين برين؟

نويد چرا بايد خداحافظي کني؟ بازم خدا رو شکر که برگشتي

موژان جون از تو هم مي خوام برگردي به خدا دلم برات تنگ ميشه اينجا بدون تو و نويد

معنايي نداره ازت مي خوام نري برگردي درسته هم من هم نويد حرفامون

 دوستامون رو ناراحت مي کرد يا به غول نويد خسته کننده بوديم چون از غم مي گفتيم

ولي تو با اينکه دلت خيلي بيشتر از ما گرفته بود هميشه با مطالبت فضاي وبلاگ

رو عوض مي کردي پس نرو موژان اگه وقتت اجازه نمي ده يه پست کوچيک هم کافيه

اين رو بدون هيچ وقت اسمت به عنوان نويسنده وبلاگ پاک نميشه حتي اگه اهميت ندي و بري

چون مي دونم اينقدر با معرفت هستي که دوباره برگردي من که خيلي دوستت دارم حسابي

بهت عادت کرده بودم با اينکه دلت گرفته بود مطالبت پر از اميد بود ازت مي خوام که نري

اين رو يه خواهش بدون يا نه اين يه دستوره نبايد برين نه تو نه نويد هيچ وقت.

من منتظرتما موژان دوست دارم بازم اينجا ازت مطلب ببينم حتي شده يه جمله .

خوب نويد جان داداشي مي دونم مشکلاتت از حد توانت بيشتر شده داداشي چي کار کنم که

کاري به جز دعا برات از دستم بر نمي ياد داداشي غصه نخور درست ميشه به

خدا همه چيز مي گذره نمي دونم شماها چقدر با کتاب خدا اشنايين نمي دونم

به راستي کتاب خدا چقدر ايمان داري داداشي اما من به راستي و درستيش

خيلي ايمان دارم يعني ايمان کامل دارم خدا هيچ وقت بر خلاف اون چيزي که تو کتابش

گفته عمل نمي کنه و نکرده مي دوني تو اين کتاب چي گفته ؟

به زبون خودمون/ ميگه : انسان ها پس از تحمل هر سختي و مصيبتي هر چقدرم طولاني

 به  ارامش و شادي ميرسن  يعني دنيا هميشه يه جور نمي مونه

راستش تقريبا حدس زدم مشکلت چيه شايد بگي ديگه کار از کار گذشته ولي

اين طور نيست نويد جون شايد يه زندگي بهتر در انتظارته من مي دونم همه چيز درست ميشه

تازه شعرشم هست

در نا اميدي بسي اميد است                     پايان شب سيه سپيد است

بهت قول مي دونم همه چيز درست ميشه غصه نخور داداشي .

اميدوارم به بهترين و بالاترين جا ها برسي

ميدوني موژان يه حرف قشنگ بهم زد گفت ما بايد تو اين وبلاگ هم شادي هامون رو بياريم هم

غم هامون رو يعني هم از شادي بنويسيم هم غم کاملا باهاش موافقم حتي اگه شادي در

کار نباشه . ممنون از اينکه ما رو در هر شرايطي همراهي مي کنيد

از سحر گرفته تا همه دوستامون راستي مدتيه از رويا و به خصوص باران خبري

نيست کجاييد منتظر همراهيتون هستم

اميدوارم همتون هميشه دلتون پر از شادي لبهاتون خندون دلهاتون سرشار از اميد باشه

موفقيت تک تکتون رو تو تمام مراحل زندگي از خدا مي خوام

يا علي

 

 

 

لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:54  توسط مهرنوش  | 

اتومبیل نفرین شده 100% واقعی

لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:24  توسط نوید  | 

شکستن خیلی سخته..خیلی.....

سلام به همه ی شما دوستان عزیز....بهترین دخترای ایران...اولش از موژان بگم...داستان منو موژان خیلی طولانیه...از تلخی گفتنن هم خیلی خوب نیست....اما تصمیم با خودش بود...گفتم نمیخوام بری اما نمیخواست اینحا باشه....اما خودم راستش دیگه نمیخواستم تو این وبلاگ بنویسم...شاید یه سری مطالب و حرفا پشت پرده ی این وبلاگ هستش که فکر کنم پی بردن به اونا خیلیم سخت نیست....اگه هستم فقط به خاطر یه قوله : اینکه میخوام تا آخرش هیچ وقت این وبلاگ رو نبندم....اگه موندم به خاطر شماها بود شاید به قول موژآن هروبلاگی این جور فرصتی نداره که این همه آدم توش جمع بشن....راستش....از قدیما شنیدم که میگن از بدی گفتن بدی میاره ....نمیخوام دپرستون کنم یا ناراحتتون کنم...یه پست همین چند روزه پیش دادم...که گفتم اونو ندیده بگیرین...روناک و رویا نسترن اونو دیدن...فکر کنم بفهمن که چی شده بود...به هر حال اینجام....شاید داغون تر از همیشه...میدونین بچه ها همیشه فکر میکردم سخت ترین دردارو کشیدم...درد دل شکستنو کشیدم ...اما دیدم نه خیلی از اون بدترام هستن....میدونین بچه حس میکنم همه چی تو دنیا مرده....دیگه کسی با وفا نیست کسی سر قولش وا نمیسه...اگرم کسی مثل بقیه نباشه..انقدر بدی به سرش درمیارن تا اونم مثل بقیه ی جماعت بشه...به این رسیدم خوب بودن خریدار نداره...هیچ جا...امروز به این رسیدم که کسی رو ندارم...درد تنهایی خیلی بده...یه جورایی میخواد آدمو خفه کنه....آه...فقط از خدا میخوام بدتر از بدتر نکنه...به خدا قسم به شرف همه ی شماها به حرمتی که بینمون هست دیگه طاقت ندارم...دیگه نمیتونم...شماها فکر میکنین یه ادم چه قدر ظرفیت داره ها؟تورو خدا بحث شیما و جریانایی که از من میدونین نیارین وسط به خدا اصلاً اونا هیچ کدوم هیچ دردی نبودن...از کدومش بگم ها؟ازپدر و مادرم بگم؟از زندگیم؟ازز این که هیشکی واسم نمونده؟از اینکه موژانم رفت؟میدونستم میره..اونم منو تحمل نکرد...شماهام تک تک میرین...بچه ها ماها که دیگه باهم رودر بایسی نداریم؟شماها که با من از نزدیک آَنا نیستین....یه دقیقه فکر کنین؟کسی نمیتونم تموم وقت فقط از درد بشنوه ...بچه ها حرفا تکراریه گلایه هام همیشگیه...فقط بدونین دیگه آدم سابق نیستم...فکر کنم مهرنوش یادشه...من تا دوسال پیش بازیکن تیم استقلال کرمانشاه . بودم لیگ دسته سوم...زندگیه خوبی داشتم....حداقل یه بهانه واسه زندگی کردن...خیلی دوست داشتم پدرم کنارم بود مادرم ....یه جورایی دل خوشی داشتم..اما الان نه...یه خدا به اندازه ی یه آدم 70 ساله درد و مرض رو سرم ریخته شبا خوابم نمیبره...همین دو سهروزه جریانی واسم اتفاق افتاد که شاید دیگه تیر خلاصو بهم زد....گله یی ندارم...همیشه حق من از زندگی همین بوده ....من نمیخوام جلوی شما فیلم بازی کنم . یا اصلا نمیخوام ترحم شماهارو بخرم...قبول دارم همه تو زندگی مشکل دارن..اما پس کو معرفت؟پس کو عدالت خداوندی؟چرا همه با من بدن؟دارم تقاص کدوم گناهمو پس میدم آخه؟میگن شکر شکر....اما چه قدر ؟به خدا دیگه طاقت ندارم...عزیزترین کسایی که تو زندگیم داشتم همه منو ترک کردن...پس کو خوشی؟د زندگی همینه ؟ تکراریه تکراری؟من از همتون معذرت میخوام...امیدوارم از بودن تو این وبلاگ خسته نشین...گفتم که خود منم جای شماها بودم با تموم کم لطفیای من ...هیچ وقت تو این وبلاگ نمیومدم...اما همیشه به من لطف داشتین....از این به بعد سعی میکنم کوتاه بنویسم ...تا وقتون کمتر گرفته شه....اومدم فط بگم : بابت اون پست معذرت میخوام...من دیگه هیچ وقت نمیرم...حتی اگه شده کوتاه....بازم مینویسم...از تموم کسایی که به این وبلاگ تا زه میان ممنونم امیدوارم همیشه همتون بهترین باشین

...

لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:11  توسط نوید  | 

خداحافظ همه گی ............

سلام....... احوال شما ؟ همه خوبین ؟ 

امشب می خوام واسه همه آرزو های خوب بکنم ..... امشب آخرین شبی که اینجا می نویسم .  

علت رفتم اینه که خیلی درگیرم ... درس و از این حرفا چون دیگه نمی رسم مطلب بذارم پس دلیلی بر بودنم

 نیست ....... از همه ممنون .......... به خاطر لطف ها شون به خاطر اینکه منی رو هم  که به هر حال یه تازه

 وارد بودم   از خود دونستن ...........  

نوید جون ازت ممنونم خیلیییی زیاد که من رو قابل دونستی که عضوی باشم  ..... مهرنوش جونم تو هم از

 بهترین دوستای من توی نت بودی هستی و خواهی بود .... 

و اما آرزوهام ...............

از مهرنوش بگم .......... ایشالا شب چشماتو ببندی و آرزو کنی تا ردا صبح براورده شه .....

نوید ............ ایشالااااااااااااااا خوب و خوش باشی همیشه و همه چی بر وفق مرادت بگذره و با یه جین بچه

 ی قد و نیم قد ( چون بچه دوست داری یه جین واست مناسبه ) بازم بیای اینجا و به جای نا امیدی از

 شب بیداری ها و گرون بودن پوشک بچه و .... اینا   حرف بزنی ...... البته اون مورد شب بیداری رو فاکتور

 بگیر تو بخوابی دیگه بیدار کردنت می شه کار هر بز نیست خرمن کوفتن و........ اینا  بیچاره زنت .....

سحر جونم ....... تو هم خیلی مهربونی هم خیلی گلی همین که من به شخصه خیلی دوست دارم ایشالا 

به هر جا که می خوای برسی ...  

مهشاد جون .... چون خیلی خوبی .... جز خوبی چیزی نبینی ایشالا هیچوقت مشکلی نداشته باشی .... 

رویا جان به خاطر همه ی اون مطالب خوشگلی که می ذاشتی چون من دو.ست داشتم و می خوندم ممنون

 ... ایشالا سالم و موفق باشی ........ 

روناک خانوم ....... شما هم مشکلاتی داشتی که امیدوارم دیگه برات هیچ وقت تکرار نشن و تمام طول زندگیت

 رو با لبخندت سپری کنی ........ 

راستش الان ذهنم یاری نمی کنه که اسم همه رو بگم اما از همه کسایی که پیششون شرمنده شدم و

 اسمشون رو نبردم معذرت می خوام  ...... و براشون آرزوی موفقیت می کنم ......... 

دیگه نوبتی هم که باشه نوبت به اینه که داغ داغ یه خداحافظی شیک داشته باشم  


        خداحافظ بهترین ها


    

لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:57  توسط موژان  | 

تولد وبلاگ مبارک رو به همه دوستای گلم تبریک میگم

سلام به همه

اینجا چه خبره نوید جان مگه  قرار بود بری ؟

دو روز نبودما . ظاهرا اتفاق های زیادی افتاده خوب بگذریم مهم اینه که الان هستی

نوید خودش میدونه برای تک تک ما چقدر مهمه خیالتون راحت هیچ جا نمیره .

مطلب دیگه اینکه شاید دیر شده باشه ولی منم تولد وبلاگ رو به همه دوستای گلم

از جمله موژان جونم و نوید تبریک می گم بچه واقعا ممنون که تحت هیچ شرایطی ما رو تنها نمی ذارین

امیدوارم همتون تو تمام مراحل زندگی موفق باشید 

لبخند بهانه ایست برای زنده ماندن      لحظه های تان سرشار از این بهانه

 

یا علی

 

لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:25  توسط مهرنوش  | 
:::: عناوین آخرین مطالب وبلاگ ::::
 
صفحه اصلي |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما | قالب ساز