تبليغاتX
:: (((خاطرات زندگی من))) ::

(((خاطرات زندگی من)))

 

 
  دوست عزیز خوش اومدي!     امروز  

دلتنگی های من

 
مانده ام در كوچه هاي بي كسي

سنگ قبرم را نمي خواند كسي

مرده ام خاكسترم را باد برد

بهترين يارم مرا از ياد برد...

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،


بی خبر از همدیگر آسودن چه سود.

بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود.

زنده را باید به فریادش رسید.

ور نه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود.

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،


من به مرگم راضی ام اما نمیآد اجل

بخت بد بین کز اجل هم ناز باید کشید


،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

میرسد روزی که بی من روزها را سر کنی

میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

میرسد روزی که بی من در کنار عکس من

نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی.....

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،


بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه این ثانیه ها خواهم مرد

شعله های بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

راه بن بست نیست...

یا راهی خواهم یافت...

یا راهی خواهم ساخت...


آرشیو موضوعات
پیوند های روزانه
The Best Of The Other Weblog

قلب سنگی(شعرهای عاشقانه)
. من و خودم و حرف هایی که نگفتم
. عشق های بر باد رفته
. عشق آبی (فوتبالیه فوتبالی)
. فقط عاشق ها بخوانند
. حرارت دارد عشق وقتی که تو کنارمی (وای چه دختری..)
. غزال جان =عشق
. تنهایی من،مهسا(خیلی توپه)
. عاشقانه با الهام و الناز
. عاشقانه ها با سعید
. کلبه ی عشق (شادی)
. دختر ایرونی
. سحر با یک آرزوی بزرگ
. کلبه ی تنهایی من
. وبلاگ دختر عاشق
. عشق مقدس
. خاطرات زندگی من
. بی نام و نشون : خدایی وبلاگ خوشگلی هستش
. وبلاگ خیلی زیبا از 4 گربه (عادت هروز من این وبلاگ هستش حتماَ برین
. وبلاگ مانی جان حتماً ((سر بزنید))
. آقا حسین :::::واکسی
. یاس سپید
. وبلاگ باران خانم خواهر خودم (نرم مثل نم نم بارون)
. کلبه ی تنهایی (سحر عزیز)
. قصه ی سرنوشت
. (کلبه ی عشق)
. واسه کسی که نمیآد
. دلتنگی های غزل(تقدیم به تنها عشق زندگیم)
. نوشته های یک ناشناس
. دوتا دونه کبریت بی خطر (موشی و مملی)
. رویای نیمه شب تابستان( وبلاگ رویای عزیز)
. چشمان سیاه
. وبلاگ رسمی هانیه توسلی
. وبلاگ پر پرواز
. Deisign By : Navid

دوستان فراموش نشدنی این وبلاگ

چی بگم؟

مثل اینکه دوباره باید دست به قلم ببرم ؟ ...سلام میکنم به خواهرای عزیزم...و رویا خانم...خواهریه خودم...میگن وقتی یه خواهری داداششو خیلی دوست داره واسش ناز میکنه و زود رنج میشه و طاقچه بالا واسش میذاره تا داداشی نازشو بخره...رویا خانم گل اگه شما نباشی کی میآد وبلاگ من آخه؟کی میآد نظر بده دست سحر درد نکنه اما یه بار بهت گفتم بهترین این وبلاگ سوگولی این وبلاگ تویی به خدا این وبلاگ من بدون شماها هیچی نیستم شمام از دست ما ناراحت نباش رویا جون به خدا من خیلی دوست دارم خواهری ...شماها واسم فرقی ندارین همتون کمکم کردین همیشه یه گردنم حق داشتین...بازم اگه از دستم ناراحتی ازت معذرت میخوام بابت راهنمایی های سحر خانم گلم ممنونم منتظر جوابت هستم سحر جان ...راستی مهرنوش خانم گل خواهریه خودم هرجا هستی ایشالله خوش باشی اینجا همه منتظر اومدنت هستیم از توام میخوام کمکم کنی راجع به کنکور و اینا رویا خانم که  گفتن و ازشون ممنونیم (وای رویا الان خفم میکنه میدونم)مهرنوش جان دلم واست تنگ شده....خیلی ....منتظریم برگیردی

خوب آشنایی منو موژان بهتون که گفتم به چند سال پیش برمیگشت : اون موقع ها شماها اینجا نبودین (البته مهرنوش بود و خودش میتونه اینجا شهادت بده )آره رویا جان من نمیخوام هیچ چیزی رو هیچ وقت ازش مخفی کنم همون روز اولیم که موژان رو شناختم : به بهانه ی کمک و .... نبود به هرحال منم پسر بودم منم گذشته یی دارم به خدا همون روز اول آدرس همین وبلاگ رو به موژان دادم تا بیاد تموم زندگیه منو بخونه نمیخواستم چیزی ازش مخفی کنم...خودشم میدونه شاید آشنایی منو موژان یه خورده پیچیده بود....اما معمولی نبود من واسه داشتن موژان خیلی سختی کشیدم همینجا جلوی خودش میگم سخت بود...اما من راضی ام...از داشتن موژان خوشحالم...کسی که تمومه زندگیمو مدیونشم ...موژانی که وقتی کنارمه احساس قدرت میکنم...اما آشنایی منو موژان خوب همینجوری بهتون میگم : خیلی ازم نپرسین دیگه ...میدونم موژان دوست داره رازهای زندگیش مخفی بمونه و خوب واسه این مطلب قبلیم هم کلی دودل بودمو شک داشتم ازش بپرسم ....در هر حال مهم اینه که با همیم و امیدوارم خدا وضع زندگیمونو رو به راه کنه....دیگه امیدوارم منو ببخشین ...فقط این یادتون باشه : آشنایی منو موژان همینجوری نبوده .... و مام ساده دل نبستیم....ممنون به خاطر همه چی...

لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 1:15  توسط نوید  | 

بزرگترین نعمت خداوند به من...

سلام به همه ی دوستان....تو این چند وقت که منو میشناسین بیشتر با حرفام ناراحتتون کردم با کارای بچه گونه ام با دلتنگیام خیلی هاتون به خاطر من به خاطر زندگیم ناراحت شدین حتی اشک ریختین.....امروز گفتم اگه از خوشبختیم نگم از زندگی که همیشه آرزوشو دارم نگم نامردیه....راستش میخوام از اول شروع کنم....خیلی وقت بود میخواستم این حرفارو بزنم اما نشد یعنی شاید یه جورایی اجازه نداشتم...

15 مرداد سال 1386 بود ....یه آدمی بود با دغده های الکی با یه سری حرفا و آرزو های بچه گونه.....یه پسر که مثلاً ادای عاشقا رو در میاوورد....اون موقع ها خوب توی اوج ناراحتی و فیلم بازی کردن واسه خودم بودم زندگیم رفتارم همه شیما بودو کارایی که میکردم و الان واقعاً پشیمونم....روزا میگذشت از خدا گله داشتم مزد و پاداش دعاهامو میخواستم مزد شبایی که تا صبح بیدار میموندمو میخواستم....تا اینکه با یه دختر آشنا شدم...یه فرشته که باورم کرد... نویدی که شماها میشناسین اصلاً واسه اون دختر پسر خوبی نبود....من از اعتراف نمیترسم به خاطرش خیلی دروغ گفتم خیلی خیلی....بهش بد کردم....شاید به خاطر این بود که میخواستم بهش نزدیک تر شم...توجیه نمیآرم من اشتباه کردم... در حقش بدی کردم واسه اولین بار در حق یه آدم اونم دختر....اما خداوند خیلی منو دوست داشت میدونستم همیشه یه جاهایی واقعاً مثل یک  معجزه کمکم میکرد همیشه هوامو داشت و این لطف بزرگ خدا نسبت به من بود...اون دختر به خاطر منو کارام از پیشم رفت شاید یه مدت خیلی طولانی....راستش بعد رفتنش تنها یه آرزو داشتم اونم اینکه روزای خوبی که باهم داشتیمو خاطرات خوب گذشتمون ، باهم بودنمون مثل روزای اول برگرده....میدونستم برنمیگرده بودنش دیگه خواب و خیال بود هیچ جوری نمیتونستم پیداش کنم ... اما به همون خدا قسم هیچ وقت فراموشش نکردم...بعد یه مدت اون دختر برگشت ....باورم نمیشد حتی یه ذره ام فکر نمیکردم خاطرات گذشتم برگردن..بابرگشتنش بهم زندگی داد ....اون دختر  خیلی بزرگ بود ...اون دختر از من و کارم گذشت از تموم کارای من گذشت و منو بخشید...کسی که نفس کشیدنمو  امید زندگیمو مدییون اونم....دختری که با خوبیاش با بودنش بهم زندگی داد ...تو تموم این مدت تلخ و شیرین های زیادی باهم داشتیم اما تموم این رابطه مدیون اون دختر بود....کسی که از منو بدیام گذشت کسی که آدمم کرد

با بودنش بهم زندگی داد  و من تا ابد بهش مدیونم....دختری که وجودشو شناختم دختری که فهمیدم حتی با وجود شرایط زندگیش مثل بقیه نبود مثل بقیه ی دخترا نشد...دختری که پاک بود و معصوم و البته الماسی که خدا خیلی دوسش داشت....شاید به قول سحر : هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهند....داشتنش یه نعمت بود.یه بنده ی خوب خدا که شاید با اون بودن خیلی سخت بود....تو تموم این چند سالی که میشناختمش از روز اول بهش پیشنهاد ازدواج میدادم از روز اول بهش میگفتم که واسم مهمه .کسی که به خاطرش اشک ریختم...دختری که ارزش همه چی رو داشت و من به خاطر تموم کارام خوشحالم اما من .از روز اول گفتم که بهش فکر میکنم .اما هربار پسم میزد هربار ناامیدم میکرد هربار جواب رد میداد و دست رد به سینه ام میزد....سخت بود خیلی سخت بود یه وقتایی تو اوج احساسم باهاش حرف میزدم انتظار محبت داشتم اما اون زیادی منتطقی بود و به فکر آینده اش بود شاید حق داشت شاید اون کار درست رو انجام میداد.... شاید من تنها خوبی که داشته باشم اینه که خیلی صبورم ...من صبر کردم ... تو وجود این دختر یه چیزی پیدا کرده بودم که باور کنید هیچ دختر دیگه یی اونو نداشت....من به آرزوم رسیدم فهمیدم کارا و حرفایی که تو  این مدت زدم .و همشم به خاطر خودم بود پوچ و الکی نبود ...فهمیدم حس شیشمِ من دروغ نگفت فهمیدم تمام این مدت اشتباه نکردم...حالا بعد این همه مدت منو اون دختر یه قول بهم دادیم : یه قسم یه پیمان  که به همون خدا قسم ....به تموم مقدسات قسم تک تک وجودم ...تنها آرزوی زندگیم اینه که خوشبختش کنم اینه که بهش ثابت کنم .....اینه که یه زندگی واسش رقم بزنه که حق اون دختره... از خدا میخوام یه قدرتی بهم بده همونجوری که به دست خودش به دست سرنوشت خیلی بچه گونه باهم آَشنا شدیم و به خاطر خواست خدا تا همینجا پیش اومدیم از همون خدا میخوام به خاطر این معجزه اش بازم کمکمون  کنه ....ازش میخوام  یه قدرتی بهم بده تا هیچ وقت ناراحتش نکنم کمکم کنه بهش ثابت کنم....اون دختر رو همه ی شماها میشناسید کسی که  شاید منو اون داستان پشت پرده ی این وبلاگو داشتیم کسی که به خاطرش چند سال پیش این وبلاگو خیلی طولانی بستم.اون دختر موژان بود عشقی که بهم زندگی داد...کسی که دوست داشتنو بهم نشون داد یه عشق واقعی رو یه عشق دو طرفه رو ..( امیدوارم  ازم راضی باشه...)

جلوی همه همین جا که شاید یه جای خیلی محدودی باشه و لیاقت موژان رو نداشته باشه : از صمیم قلب داد میزنم و میگم : خدایا ممنون که موژان رو شناختم ممنون که موژان رو بهم دادی...خدایا تورو به تموم بنده های خوبت قسمت میدم کمکم کن بتونم لیاقتشو داشته باشم...یه روز همین موژان یه جمله به من گفت که هیچ وقت فراموشش نمیکنم : بهم گفت:

 

((نوید دوست داشتن گفتنی نیست باید حس کرد...باید دوست داشتنو حس کرد..))

 

..حالا بهت میگم موژان منم حسش کردم .

 

 : دوست دارم....خیلی دوست دارم نفس زندگیم...

 

لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 11:53  توسط نوید  | 

سلام بچه ها

سلام به همه

خوبین بچه ها چه خبر؟ سلام داداشی خوبی خیلی دلم تنگ شده بود

ببخشید من این چند وقت امکان داره دیر به دیر بیام آخه داییم و بابا بزرگم دارن از

مکه میان حسابی درگیریم برای همین اصلا نتونستم این چند وقت بیام

دیگه اینکه از سحر عزیزم معذرت می خوام بد قولی کردم سر فرصت میام

مفصل در مورد اون موضوع می نویسم

برای همتون ارزوی خوشبختی می کنم

سعی می کنم زود بیام

خداحافظ

یا علی

لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:23  توسط مهرنوش  | 

سوال اساسی

سحر جان خوب من اصلاْ یه جور دیگه میگم : من از شما پرسیدم آزادو ریاضی امتحان بدم یا تجربی ؟یعنی ببینین : من کنکور ریاضی امتحان دادم و قبول شدم منتهاش که میترسم توش گیر کنم (چون رشته ام تجربی بوده و میترسم توش بمونم)از یه طرفم میترسم دانشگاه آزاد رشته ی تجربی مثل ریاضی نباششه و قبول شدنش خیلی سخت تر باشه و اصلاْ کنکور قبول نشم ؟ حالا شماها بگین کدومشو امتحان بدم همین سحر جان فیثاغورس که نپرسیدمبدویییییییییییینننننننننننننن
لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 16:57  توسط نوید  | 

کنککککووووووووووررررررررررر

من پارسال که کنکور دانشگاه آزاد اسلامی دادم : بهتون قبلاً گفتم که مهندسی برق والکترونیک رو اووردم  و این وقتی بود که هنوز سال سوم دبیرستان بودم (درضمن رشته ی من تجربی هستش)حالا امسال که پیش دانشگاهی هستم و کنکور اصلیه میخوام دانشگاه سراسری رشته ی تجربی امتحان بدم اما آزاد رو نمیدونم ...از طرفی شنیدم که اگر کسی رشته ی خودش رو کنکور نده و دانشگاه قبول شه نمیتونه اونو ادامه بده مثلاً خود من که تا حالا نه حسابان نه جبر و احتمال ریاضیات گسسته هندسه و....رو نخوندم و اگر دانشگاه رشته ی ریاضی امتحان بدم و قبول  شم خوب ممکنه نتونم ادامش بدم و فارغ تحصیل شم..دیگه نه .؟حالا از یه طرفم میگم که چون رشته ی تجربی تعداد معدودی رشته ی تحصیلی داره و گستردگی رشته هاش خیلی کمه.....میترسم اگه تجربی کنکور بدم قبول نشم ....حالا از همه ی کسایی که تو این وبلاگ میآن به خصوص خواهرای گلم میخوام کمکم کنین ...شماهایی که تجربه داشتین بهم بگین دیگه که اولاٌ دانشگاه آزاد رشته ی تجربی به همون اندازه که رشته ی ریاضی خیلی راحت قبول میشن و میرن دانشگاه و خیلی الکی به همون اندازه هم رشته ی تجربی قبول شدنش آسونه و میشه روش حساب کرد.....بعدشم من خیلی تو درس و اینا آدم متوسطی هستم نه خیلی بالا نه پایین ...اما میترسم من که پارسال پیش دانشگاهی رو نخونده بودمو رشته ی ریاضی امتحان دادم .اون رشته ی بالارو اووردم مطمئنم اگه رشته ی ریاضی امتحان بدم بازم قبول میشم اما میترسم نتونم ادامش بدم...از طرفی هم میگم اگه تجربی امتحان بدم نکنه اصلاً هیچ قبول نشم ؟(البته من راضی به قبول شدن رشته های مهندسی تجربی هستم مثل کشاورزی صنایع غذایی اما خب دیگه میگم نکنه قبول نشم حالا جدی کمکم کنین بگین چیکار کنم؟(البته امیدوارم سراسری رشته ی مهندسی کشاورزی رو بیارم چون دوست دارم این رشته رو ) اما بهم بگین قبول شدن تو دانشگاه آزاد تجربی مثل رشته ی ریاضی آسون هست  یا نه....توضیح دیگه خواستین واسم کامنت بذارین تا بگنم....فقط بهم بگین دیگه مممونم به خاطر همه چی فعلاً

لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 17:25  توسط نوید  | 

دریاب کنون که نعمتت هست به دست / که این دولت و عمر می رود دست به دست

سلام میکنم به همه ی برو بچه های گل این وبلاگ امیدوارم حالتون خوب باشه...خوب این وبلاگ نسبت به 3ماه پیش یه افت خیلی فاحشی داشته که خوب شاید به خاطر فصل دانشگاه و مدرسه و .... یا شایدم اینه که حرف غمگین بیشتر خریدار داره  نه شوخی میکنم به دل نگیرین همین که سحرو رویا و مهرنوش و مهشاد و دارم واسم کافیه ....سحر جان نمیدونم چرا وقتی با تحکم حرف میزنی نمیشه رو حرفت حرف زد ترسناک میشی کلاْ  نه جدی بهم گفتی هفته ایی دوبار...منم سعی میکنم هفته ایی دوبار بیام...خوب خیلی وقت از آشنایی شماها بامن میگذره خیلی وقته که گذشته...من یه قولی بهتون دادم که تا آخره آخرش تا وقتی بلاگفا سرپاست من این وبلاگ رو نبندم من سر قولم هستم جدا از صمیم قلب آرزوم اینه که چند سال دیگه وقتی به این وبلاگ میام مهرنوش سر خونه زندگیش باشه خوشبخت شده  وضع زندگیش  روبه راه شده باشه....رویا خانم ما بچه دار شده باشه.....این سحرِ خوشگل ماهم ازدواج کنه....اما مهشاد ... خوب من مهشاد رو یهخورده بیشتر از شماها میشناسم یه غمی تو زندگیش یه غمی تو رفتارشه نمیدونم چرا : اما مهشاد خانم خواهر گلم تو خیلی زیاد به گردن من خیلی حق داری دوست دارم مارو محرم خودت بدونی اگه خودت خواستی بنویسی بهم بگو خود من واقعاً دوست دارم هر کمکی از دستم بر میآد واست انجام داده باشم امیدوارم بتونیم کمکی کرده باشیم ... سحر جون توام اینجوری هستی ....من یه خورده حس شیشم دارم میدونم تو ام یه قصه یه چیزی داری که به ما بگی و ما بشنویم ...سحر خانم و مهشاد عزیز اگه قابل دونستین خوشحال میشم مارو قابل بدونین....بچه ها واسم دعا کنین بهش نیاز دارم . . .  نمیخوام بازم حرف ناامید کننده بزنم اما خوب دیگه زندگیه دیگه پایین و بالا داره مام راضی هستیم به رضای خداوند...اما من قبلاً تو همین وبلاگ با خدا درد و دل میکردم میخوام حرفامو به خدا بزنم ...مثل قدیما اینجوری آرامش میگیرم:

خدا جون سلام منم نوید ...نویدی که اصلاً بنده ی خوبی نبود گناهکارم میدونم خیلی خدایا ازت دلگیر نیستم زندگیه خوبی دارم خدایا میدونم شاید خیلیا آرزوی زندگی منو داشته باشن خداوندا من آدم خوبی نبودم اما خستم خدایا یه جورایی روحم آروم نمیگیره....خودت خوب میدونی دیگه نمیخوام آدم گذشته بشم میخوام خودم باشم راحت باشم...خدایا تاحالا دل نشکستم اما دلمو شکستن چند بار...خدایا من آدم کینه یی نیستم...خدایا میترسم میترسم از همه چی از سرنوشتی که منتظرمه خدایا به خودت قسم تاحلا نخواستم در حق کسی نامردی کنم نخواستم واسه کسی بد باشم....کمکم کن سر قولم بمونم خدایا تو خودت همه چیزو عین یه معجزه واسم راست و ریس کردی خدایا تو زندگی دوباره بهم بخشیدی وقتی به گذشته فکر میکنم میبینم وای که دست سرنوشت و تقدیر تو چه قدر در حق من لطف داشته...خدایا من آدم ۱ماه پیش نیستم الان یه مسئولیت دارم یه مسئولیت بزرگ...خدایا ازت عاجزانه درخواست میکنم کمکم کنی خدایا نمیخوام عوض بشم نمیخوام مثل بقیه بشم میخوام خودمو ثابت کنم میخوام آیندمو خودم رقم بزنم خدایا از همه چی میترسم روحم آروم و قرار نداره هزار جور فکر و خیال دارم نمیدونم ...دلم شور میزنه به خاطر همه چی.....تا همین ۴ماه پیش آرزوم این بود که شرایط زندگیم مثل گذشته ها بشه....حتی یه ذره ام فکرشو نمیکردم یه بار دیگه فرصت زندگیه دوباره رو داشته باشم خدایا تو از درون من باخبری میدونی منظورمو حرف دلمو میفهمی...خدایا ازت آرامش میخوام خدایا من دیوانه وار به زندگیه الانم راضی ام خدایا نمیخوام اوضاع عوض شه نمیخوام چیزایی که الان دارمو از دست بدم تو کمکم کن ...تورو به تموم بنده های خوبت قسمت میدم خدایا کمکم کن ......به خاطر تموم شبایی که قرآنتو رو سرم میگرفتمو تا صبح بیدار میموندم...خدایا خیلی بهت احتیاج دارم فقط کمکم کن ............مممنوونم بچه ها ببخشید اگه خستتون کردم.......مواظب خودتون باشید ......

یا علی:::::::خدانگهدار

 

به یاد موژان  عزیز...فرشته یی که زندگیمو نجات داد و  دیگه اینجا نیست...

لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 17:7  توسط نوید  | 

سحر

سحرم...فامیلیم مشائی هستش(با فتحه روی میم بخونید)21 /5/1370توی یه خانواده ی شلوغ به دنیا اومدم..اولش 6 تا بودیم بعد یکیمون پر زدو رفت اون بالا بالا ها و ما شدیم 5 تا بچه..3 تا آبجی و دوتا داداش ..من ته تغاری ام(سوگولی)...خواهرام دو تاشون ازدواج کردن و الان خاله هم تشریف دارم..اونم خاله ی 4 تا وروجک..
داداشامم یکیشون دو هفته دیگه عروسیشه..7 آذر...اون یکی ام که اسمش مسعوده هنوز ور دل خودمونه...با داداش مسعودم خیلی جورم و همیشه باهاش همه ی حرفامو میزنم..خیلیم تو سر و کله هم میزنیم
اصالتم بر میگرده به شوروی..شوروی سابق...البته اجدادم مال اونجا بودنا خودمون اونجا زندگی نکردیم..الان تو قم زندگی میکنیم..پدر و مادرم خیلی برام زحمت کشیدن که همینجا دستاشونو میبوسم..نه تنها برای من بلکه برای همه مون..
مادرم تو گذشته ش خیلی سختی کشید اما همیشه یه زن صبور و محکم و بود..گاهی اوقت که یه چیزایی از زبون بابام میشنوم درباره ی اینکه چی گذشته...دیوونه میشم..خیلی برام سخته که میبینم مادرم تو چه وضعیتی بوده..خدا خودش جوابه اونایی که اذیتش کردنو بده..تو بچگیمم خودم بودمو یه چیزایی دیدم اما اینکه نمیتونستم کاری بکنم برام عذاب بود و هنوزم هست...خاطرشو میگم .پدرم هم یه مرد واقعیه...مهربون..محکمدیگه چیزی ندارم بگم خدایی...البته یه سری چیزایی هستش که همیشه ترجیح دادم توی دلم بمونه..خیلی دلم میخواد اینجا بنویسمش اما مثنوی هفتاد من میشه...اینم بگم که تو کی از روزای ماه شهریور تقدیر منو کشوند و آورد اینجا..خیلی خوشحالم از اینکه با انجا..با تو دداش نوید...با مهرنوشم..با رویا...موژان مهشاد باران و خیلی دوستای گل دیگه آشنا شدم...و همونطور که قول داده بودم تا روزی که زنده ام میام اینجا
لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 22:45  توسط نوید  | 

LIFE

سلام به همه ی خواهرای گل خودم...خوبین بچه ها؟امیدوارم همتون روبه راه باشین راستش یه عذر خواهی به همتون بدهکارم....واقعاً ازتون میخوام یه امسال رو یه مرخصی بهم بدین چون امسال کنکور دارم و بابت نبودنام از همتون معذرت میخوام ...ولی قول قول میدم بازم این وبلاگ مثل روزای اول شه و منم حالا هروز نه یه هفته یه بار میامو آپ میکنم...خوبین بچه ها ؟چه خبر انشالله همتون سالم و سلامت باشین....من اما نوید:::::

خوب باید بگم این روزا به لطف خداوند آرامش دارم آرومم و شاید هیچ چیزه دیگه از خدا نمیخوام شاید به نوعی دیگه همه چیز دارم و خشبختم.....(میگه شکر نعمت نعمتت افزون کند / کفر: نعمت از کفت بیرون کند....منم راضی ام به رضای خداوند....اما امشب : اومدم ازتون یه سوال بپرسم از تموم کسایی که اینجا میان و میرن : اگه واقعاً بهتون بگن همین الان 3تا آرزوی شما برآورده میشه چیکار میکنین ؟

خوب من اولش سلامتی خودم و تموم مردم دنیارو میخوام (نمیخوام شعار بدم...شاید اونایی که همیشه سلامت هستن قدر سلامتی رو نمیدونن اما هیچی بهتر از سلامتی نیست دومین آرزوم : اینه که پیش یه نفر باشم که تموم زندگیمو مدیونشم به خاطرش خودش به خاطر بودنش به خاطر گذشتش..آرزوم اینه خوبیاشو جبران کنم..()و سومین آرزوم اینه که بدی از روی زمین ورداشته شه....دیگه بدی و نامردی وجود نداشته باشه...شاید تموم بدبختیای دنیا تموم شن...اگه بدی اگه بد بودنِ آدما از بین بره : همه خوب میشن همه دلسوز میشن دیگه واژه ی بد معنی پیدا نمیکنه....دیگه همه خوشبختی رو احساس میکنن .میدونین بچچه ها من شاید امشب که دارم این مطلب رو واسه شماها مینویسم حس کنم که خوشبخت ترین آدم دنیا باشم....شاید اوضاع من نسبت به گذشته خیلی بهتر باشه به قول موژان خانم که اینجا هم باید یادی از ایشون کنیم اونم اینکه واقعاً گذر زمان همه چیز رو روبه راه میکنه....من امیدوارم من زندم نفس میکشم یعنی هنوز فرصتی واسه جبران دارم....یعنی هممون فرصت جبران داریم....پس بیاین سخت نگیرین خود من تا همین پارسال کارم چی بود؟مثلاً میومدم تو اتاقم آهنگ محسن یگانه آهنگ غمگین میذاشتم و ساعتها به بدبختیام فکر میکردم غر میزم و ایراد میگرفتم...من بدی ندیدم من بدبخت نبودم....خودم اینجوری خواستم خودم ژست آدمای بدبخت ر.و میگرفتم بچه ها یکی مثل من یا خیلی های دیگه واسه خودمون فیلم بازی میکنیم...عمر میگذره خیلی زود....میدونم شاید من سختی نکشیده درد خیلی ز شماهارو ندونم اما تورو خودتون قضاوت کنین : این حقه با فکر با یاد خاطراات تلخ با دل تنگیامون آیندمون خودمون به دست خودمون خراب کنیم؟بشر اشرف مخلوقاته : یعنی خداوند اونو از تموم چیزایی که آفریده برتر دونسته این آدم اگه بخواد درد و مشکل که هیچی میتونه با بدتر ازاینا هم بجنگه میتونه خودش آینده رو درست کنه....من میگم : اگه کمبود داریم اگه بدبختیم همش تقصیر خودمون بوده خودمون انتخاب کردیم...هیچ وقت دیر نیست هیچ وقت پس بیاین و به دست خودمون آیندمونو زندگیمون رو روبه راه کنیم زندگی میگذره مطمئنم همه ی شماهام مثل من سالهایی رو که از عمرتون گذشته رو به یاد ندارین پس قبول داشته باشین یه روزی میرسه که حسرت این روزارو حتی تو اوج بدبختی میخوریم پس نذارین وقت بگذره گذشتمون گذشته ی من و خیلی های دیگه خراب شد...آیدنرو با فکر بد بختیای گذشته خراب نکنیم ....به خودمون بدی نکنیم در حق خودمون بدی نکنینم....سخت نگیریم ...به قول موژان همه چی میگذره چه خوب چه بد همه چی میگذره....پس بیاین خودمون آیندمون رو بسازیم به امید آینده خواهرای گلم....ممنون به خاطر خوبیای همتون به زودی میام فعلاً بابای .

راستی بچه ها من گفتم بیوگرافی بذارینا میخواستم به یه قسمت به وبلاگ اضافه کنم.....فقط سحر خانم گذاشت که ایشون هم بردین همین قسمت سمت راستی : بیوگرافی سحر خانم

لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 22:36  توسط نوید  | 

معجزه

بنده نوازي و بندگي

يکي از فقراي با ذوق شهر هرات که در سوز و سرماي زمستان از برهنگي خود در رنج و عذاب بود وقتي

چشمش به غلامان عميد( يکي از بزرگان دولت سلجوقي) افتاد و ديد که آنان( با وجود غلام بودن) جامه

هاي فاخر و حريرين به بر کرده و کمربندِ زرين به ميان بسته اند، منفعل شد و رو به آسمان نمود و با

حسرت تمام گفت : خداوندا ، بنده نوازي را از جناب عميد ياد بگير!

روزها وضع بدين منوال سپري شد که ناگهان شاه، عميد را به جرمي متهم کرد و به زندانش افکند و

غلامان او را نيز به باد کتک گرفت و از آنان خواست که هر چه سريعتر گنجخانه عميد را لو دهند و غلامان

در کمال جوانمردي طي يک ماه، شکنجه هاي هولناک شاه را تحمل کردند ولي لب به سخن نگشودند و

رازِ ولي نعمتِ خود را فاش نساختند. تا اينکه شبي آن فقير به خواب ديد که هاتفي به او مي گويد: اي

گستاخ تو نيز بندگي را از غلامان عميد ياد بگير!

 عاشق و معشوق

معشوقي، عاشق خود را به حضور مي پذيرد و کنار خود مي نشاند، اما آن عاشق خام طبع به جاي آنکه

از وصال معشوق، حظ و نصيب بَرَد، دست در جيب خود مي کند و انبوهي نامه که در دوران هجران و فراق

با سوز و گداز و آه و افسوس براي معشوق خود نوشته بود، بيرون مي آورد و شروع مي کند به خواندن .

خلاصه آنقدر مي خواند که حوصله معشوق را سر مي برد. معشوق با نگاهي تحقيرآميز به او مي گويد:

اين نامه را براي که نوشته اي؟ اگر براي من است که تو در اين لحظه در کنار من نشسته اي و به وصالم

رسيده اي، و البته خواندن نامه عاشقانه در هنگام وصال ، جز ضايع کردن عمر، حاصل ديگري ندارد.

عاشق جواب مي دهد: بله مي دانم من الان در حضور تو نشسته ام، اما نمي دانم چرا آن لذتي که از

ياد تو در دوران فراق احساس مي کردم، اينک چنين احساسي ندارم؟! معشوق مي گويد: سبب اين

حال اينست که تو اصلا عاشق من نيستي، بلکه عاشق احوال متغير خودت هستي.

معجزه

سارا هشت ساله بود كه از صحبت پدرو مادرش فهميد كه برادر كوچكش سخت مريض است و پولي هم

براي مداواي اوندارند. پدر به تازگي كارش را ازدست داده بود و نمي‌توانست هزينه‌ي جراحي پرخرج

برادرش رابپردازد.

 سارا شنيد كه پدر به آهستگي به مادر گفت: فقط معجزه مي‌تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با

ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست. سكه‌ها را روي تخت ريخت و

آن‌ها را شمرد . فقط پنج دلار بود.
 

سپس به آهستگي از در عقب خارج شد  چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار

كشيد تا  داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود. بالاخره سارا حوصله‌اش

سررفت و سكه‌ها را محكم روي پيشخوان ريخت.
 

داروساز با تعجب پرسيد: چي مي‌خواهي عزيزم؟

 دخترك توضيح داد كه برادر كوچكش چيزي تو سرش رفته و بابام ميگه كه فقط معجزه مي‌تونه او را نجات

دهد. من هم مي‌خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولي ما اين‌جا معجزه نمي‌فروشيم. چشمان دخترك پر از اشك شد و

گفت: شما رو به خدا برادرم خيلي مريضه و بابام پول نداره و اين همه‌ي پول منه. من از كجا مي‌تونم

معجزه بخرم؟

 مردي كه در گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترك پرسيد: چقدر پول داري؟ دخترك

پول‌‌ها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب! فكر كنم اين پول

براي خريد  معجزه كافي باشد. سپس به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي‌خواهم برادر و والدينت

را ببينم، فكر كنم معجزه برادرت پيش من باشه. آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در

شيكاگو بود..

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي

پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكرم، نجات پسرم يك معجزه واقعي بود، مي‌خواهم بدانم بابت
 

هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم؟

 دكتر لبخندي زد و گفت: فقط پنج دلار!


 

لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:1  توسط مهرنوش  | 

(سلام به همه ی خواهرای گلم )

سلام به همه ی خواهرای گل خودم ؟: خوبین بچه ها ؟ جدا امیدوارم حال همتون خوب باشه.....منم به لطف همه ی شما خوبم ... راستش خوب من هروز میامو کامنتای وبلاگ رو میخونم و تموم نظراتونو حتی چند بار میخونم اولش بگم رویا خانم واقعاً مبارک باشه شمام وب دار شدین منم سعی میکنم همیشه بهت سر بزنم درضمن منم بهت تبریک میگم امیدوار م تا آخرش خوشبخت بشی....خوب خواهرای عزیزم این روزا مشغول درس خوندن و () ...هستیم که خوب واقعاً دلم واسه کنکور شور میزنه نمیدونم دانشجو میشیم یانه ... ؟اما حرفای من :

اولش از سحر عزیز بگم سحر گلم واقعاً از صمیم قلب خواهری خیلی دوست دارم من کاری نه واسه تو واسه هیچ کدومتون انجام ندادم اما همیشه در حقم خواهری کردین ... سحر و مهرنوش عزیز و تو رویا جان میدونین بچه ها واقعاً این وبلاگ همه چیز منه خوب خیلی وقته که این وبلاگ رو زدم با تموم بچه گیا ...شاید یا دگذشته ها یه جورایی شیرین باشه . هربار که میام سحر رو میبینم مهرنوش رویا مهشاد و ....واقعاً خوشحال میشم خوب همه ی شماها منو خوب میشناسین من تو تمام حرفام به خصوص تو این وبلاگ همیشه از غم ناراحتی و ... گفتم....شاید باعث ناراحتیه خیلیاتون شدم میخوام جبران کنم گذشته مو تو این وبلاگ گذشته ی خودمو فکر نکنم سهم من از این دنیا همیه نباشه....من هنوز سر قولم هستم گفتم فکر نمیکنم دیگه تقدیر سرنوشت غم و .... بتونه حتی یه ذره ناراحتم کنه .....میخوام زندگی کنم مثل همه....پس همینجا بهتون قول میدم آینده مو به دست خودم رقم بزنم میخوام خودم درستش کنم نه =(هرچه پیش آید خوش آید) ولی خیلی نامردین خوب؟منم دلم میخواست تهران بوودم پیش همتون بودم به خصوص مهرنوش عزیزم : که میدونم خوشگلترین صادق ترین و پاک ترین دختریه که تو تمام عمرم شناختم ... اما خوب دیگه فعلاً قسمت نمیشه...

میدونم که خوب تو دنیا هم پسر بد داریم هم دختر بد ...اما خوشحالم که یه جورایی یه فضایی هرچند خیلی کوچیک اینجا پیش اومده که رابطه ها یا دوستی هایی خیلی پاک داشته باشیم ... کاش همه ی دنیا اینجوری بود....اما تو مهرنوش عزیز : میدونی مهرنوش من خوب تو زندگیم دخترای زیادی رو همه جوره دیدم....من اصلاً نمیخوام از تو تعریف کنم . :اما وقتی به تو، گذشتت ، محیط و شهری که توش زندگی میکنی : به این میرسم شاید قوی تر از خیلی ماها بودی که همیشه همینجوری صاف و صادق و پاک موندی ...همین که تو سحر مهشاد رویا  کسایی که من خوب میشناسمتون مثل بقیه ی دخترا نشدین خودش یه دنیا ارزش داره ...باعث میشه به این برسم که هنوزم آدمای خوب، خوش قلب تو این دنیا زندگی میکنن. . . .  از همتون ممنونم به خاطر بودنتون پیش من به خاطر تاثیری که روی من داشتین به خاطر گذشتنم از ناراحتیا و ......همیشه بهتون بدهکار میمونم...اما از اینا که بگذریم از تموم کسایی که تو این وبلاگ میان به خصوص سحر و مهشاد بچه های دیگه بیوگرافی محل زندگی و ... .شونو تو ااین وبلاگ بذارن که خوب شاید مام تونستیم یه خورده از محبتاشونو جبران کنیم ....میخوام یه قسمتم به وبلاگ اگه بشه اضافه کنم و اسم سحر رویا مهشاد باران و همرو بذارم ...

اما شما شادی جان :سلام به شادی گل که ایشالله یه روزی فارغ التحصیلی شما و مهرنوش رو بینیم ...همین که با این همه گرفتاری هرد فعه میای بهم سر میزنی ازت ممنونم ....مگه میشه تورو یادم بره ؟ شادی جان ؟ امیدوارم همیشه خوب باشی از صمیم قلب بهت میگم : ازت ممنونم  شادی من هیچ وقت حرفای تورو یادم نمیره شادی شاید همین که تونستم از شیما بگذرم به خاطر لطف تو و بقیه بود....اما راجع به غزال خانم که گفتین غزال نویسنده ی این وبلاگ بود اما خوب دیگه نه اینجا میآد نه وبلاگ خودش...و من از  خبر ندارم /...در ضمن  من که خودم قول قول میدم تا آخرین روزی که زنده باشم تو این وبلاگ بیام و تو مهرنوش خانم ببین من همین الان تکلیف رو مشخص کنم : ایشالله ازدواج که کردین هم تو هم سحر و هم رویا بایدِ باید یکی از شرط های ازدواجتون این باشه که هروز بیاین این وبلاگ پس فردا نمیخوام آقا میثم یا بقیه ی آقایون غیرتی بشن؟....پس این وبلاگ باید فرق داشته باشه البته من که همیشه میام....ازهمتون ممنونم خوارای گلم واسم دعا کنین امسال کنکور قبول شم ...شایدم تهران قبول شدیم : مهرنوش خانم اومدیم دیدیمتون....پس سحر عزیز بیوگررافی + علایق رو بنویسین  منتظرم فعلاً خدا نگهدار همتون باشه ....بای 

 

اینم وبلاگ رویا جون خودم سوگلی این وبلاگ : حتماً برین (۱۰۰٪ تضمینی بدون درد)

 

http://www.roya-in-love.blogfa.com/

 

خوب دیگه الانم تموم کارای قالب وبلاگ رو تکمیل کردم و اسم دوستان عزیز خواهرای گلم رو تا آخر آخرش تو این وبلاگ موندگار کردم...امیدوارم اسم کسی رو از قلم ننداخته باشم به امید اینکه روزی انقدر اینجا همه دور هم جمع باشیم که دیگه جا نباشه اسمی بنویسیم.....میخوام نظرتونو راجع به این قسمت که اضافه کردم و تموم قسمتای که تغییر دادم بهم بگین...ممنونم (امیدوارم تونسته باشم گوشه ایی از محبت های شمارو جبران کرده باشم...)ممنونم

لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:45  توسط نوید  | 

ممنونم داداشی

سلام بچه ها خوبین

چه سوالیه معلومه همه خوبن سلام داداش گلم نمی دونی نوید وقتی نوشته تو رو

خوندم وقتی دیدم داری تصمیم میگیری کلی ذوق کردم بچه همه می دونید که نوید خیلی خیلی

به من لطف داره . نه بابا از این خبر هام نیست من اینجوریام نیستم داداشی من

همین طوری خودشیفته هستم  دیگه چه برسه به اینکه داداشیم ازم اینقدر تعریف

کنه  واقعا ازت ممنونم نوید تو به ادم اعتماد به نفس میدی داداشی نباید این رو بگم ولی

داداشی بین حرفات هنوز غم می بینم یعنی یه جورایی این غم رو احساس می کنم با

اینکه کیلومتر ها دورم من به امید اون روزی ام که دیگه غمی تو حرفات حس نکنم

مطمئنم که اون روز میاد که لبریز از امید باشی جوری که از شدت احساس خوشبختی

ندونی چی کار کنی . البته برای شروع عالی بود داداشی در مورد بودنم تو این وبلاگ

همونطور که همیشه گفتم خیلی بهم ارامش میده مدونی هر کسی یه روش هایی برای

آروم کردن  خودش داره یکی از وقت هایی که من به آرامش میرسم اومدن به وبلاگ

وقتایی که دیر میام دلم خیلی تنگ میشه و این به خاطر حضور تو و همه دوستامه

که اینجا هستن بچه ها ای کاش همتون بمونید راستی هر کدومتون که اومدین

تهران یه اطلاع کوچیک بهم بدین البته برنامه یاهوم پاک شده فعلا نمی تونم پیام هاتون

رو بگیرم ولی کافیه تو نظرات بذارین که اومدین تهران من خیلی خوشحال میشم در خدمتتون

باشم واز نزدیک با کسایی مثل سحر جونم رویای گلم مهشاد خانوم سارا و غیره .....

اشنا بشم.  نویدم که دیگه جای خود داره .

همین جا باید به رویا جون تیریک اساسی بگم بابت مراسمشون و براش ارزوی

خوشبختی رو دارم و همچنین بابت وبلاگ که هنوز بهش سر نزدم ولی نوشتنم تموم بشه

حتما میرم همچنین سحر گلم که خیلی ماه و خانومه و آقا امیر مهدی که زحمت کشیدن

به وبلاگ ما اومدن وبلاگشون فوق العادس برای من که این طور بود سعی میکنم زیاد برم

و از مطالبشون استفاده کنم

امیدوارم همتون به والا ترین جاها برسین

خداوندا آن زمان که همگان به انسان پشت می کنند,تنها حضور تو تنهایی را 

طراوت می بخشد.خودت را از ما دریغ مکن

یاعلی

لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:46  توسط مهرنوش  | 

خوشحالم به خاطر فرصت دوباره حتی به خاطر نفس کشیدنم....

سلام عرض می کنم خدمت تموم خواهرای گلم کسایی که هیچ وقت منو این وبلاگ رو فراموش نمیکنین از سحر عزیز مهرنوش رویا غزل و ... خوب امروز که اومدم شاید یه جورایی ماکل تغییر کردم یعنی خودم میخوام که اینجوری باشم دیگه نمیخوام از غم بگم دیگه نمیخوام از ناراحتی بگم حتی تو اوج درد و تلخی.....حس میکنم دیگه هیچی تو این دنیا نمیتونه منو ناراحت کنه میخوام خودم زندگیمو راست و ریس کنم فکر میکنم دیگه دست خودمه دیگه یاد تلخی های گذشته بدیای قبل رو نمیخوام یه جورایی بچه ها میخوام یه آدم دیگه باشم نمدونم شاید اینجوری بهتر باشه ....نشستم با خودم فکر کردم...دیدم من هنوز به قول خیلی از شماها هنوز سنی ندارم د آدم مگه چند سال زنده است من در گذشته زندگی خوبی نداشتم که شماها از هیچ کدومشون خبر ندارین اما گذشته دیگه نمیخوام بقیه ی روزگار عمرمو با یاد اونا خراب کنم .... زندگی سخته میدونم اما دیگه نمیخوام سرنوشت تقدیر باز عذابم بده نمیگم میخوام یه آدم دیگه بشم : من یه آدم دیگه شدم ....سال دیگه کنکور دارم شاید خیلی اهل درس و ... نباشم اما خوب میخوام خودمو بندازم تو یه فاز دیگه میخوام مثل بقیه باشم میخوام آدم باشم حس میکنم خوشحالم از همه چی از همه کس دیگه میخوام خودم زندگیمو رقم بزنم شاید یه جورایی دسگه بسمه ...میخوام تو اوج ناراحتی لبخند بزنم اما شماها : شماها خواهرای گلم که تو این مدت که شاید خیلیاتون مدت زیادی نباشه اینجا باشین از همتون ممنونم ه بعد این همه مدت با تموم حرفام با تموم گلایه هام تحملم کردین خواری در ححقم کردین و کمکم کردین اما حرفای که با مهرنوش دارم :

سلام به مهرنوش عزیزم : دختری که با تمام وجودم پاکی و صداقتشو تو این مدت حس کردم کسی که اتفاقی اومد اما کنارم موند کسی که باورم کرد کسی که بهم اعتماد کرد....شاید ون روزا هسشکی اینجا نبود فقط یه مهرنوش بود مهرنوشی که آؤزوش این بود کمکم کنه ...یه جورایی شیما رو راضی کنه ... اما نشد قسمت نشد...مهرنوش میدونم از دست من شاید دلگیر باشی مهرنوش منو تو با هم تعارفی نداریم از بچه گیم تاحالا یعنی زمانی که شاید سال اول دبیرستان بودم اومدم این وبلاگو زدم از اون موقع تاحالا حرفا و خاطرات مزخرف تکراری تو این وبلاگ هستش خود من همیشه دم از عشق و عاشق بودن میزدم شاید فکر کنین دروغ میگفتم : اما به خدا بچه ها خودتون شاهدمین اون نخواست نشد من تقصیری نداشتم ...من سعی خودمو کردم حتی بیشتر از اونی که انتظارشو داشتم اما تنها گناه شیما این بود منو نخواست من ازش گذشتم دیگه تو فکرش نیستم همی چند روز پیش دیدمش اما حتی نگاهشم نکردم ...دیگه نمیخوام با بودنم عذابش بدم ....دیگه نمیخوام خرد شم...فکرکنم دیگه بسمه دیگه تمومه ....من از شیما گذشتم شاید تقدیر من اینه که تنها باشم تا آخرش اما گله ی ندارم همین که سالمم محتاج کس دیگه یی نیستم واسم کافیه از صمیم قلب واسه ی همتون آرزوی خوشبختی دارم امیدوارم تو زندگی به بهترین چیزا برسین ...شاید اگه این وبلاگ نبود همه ی دخترارو بد و نامرد میدونستم (از همشون همه چوره خیلی کشیدم ) اما این وبلاگ فرصت یا شایدم هدیه ی خدا بود تا بفهمم هنوزم آدمای خوب هستن از مهشاد عزیز که شاید با احساس ترین دختر این دنیا باشه از نسترن از سحر عزیز که امیدوارم همیشه زندگیش روبه را باشه از رویا خانم گل بهترینِ این وبلاگ اونم امیدوارم خوشبخت بشه ...و اما مهرنوش عیز: مهرنوش خواهری : تو دختر خیلی خوبی بودی شاید یه جورایی مثل بقیه نبودی مثل بقیه ی دخترایی که تو این دنیا هستن امیدوارم از صمیم قلب همیشه تو زندگیت خوشبخت باشی واقعاً حقته تو آدم بزرگی هستی روح خیلی بزرگی داری شاید کمتر کسی مثل تو باشه من شاید تورو ندیدم شاید خیلی صداتو نشنیدم اما حس کردم چه جور آدمی هستی مهرنوش مثل تو کم پیدا میشه ...کاش همه مثل تو بودن کاش مثل تو بزرگ بودن ....جداً به آقا میثم حسودیم شد....نه شوخی میکنم امیدوارم همیشه خوشبخت باشین همه ی شما خواهرای گلم....از همتون میخوام : تو تموم این مدتی که منو شناختین اگه با حرفام ناراحتتون کردم عذابتون دادم حتی یه خورده دلگیرتون کردم ازتون میخوام منو ببخشین مثل : مهشادی که حتی قطره اشکش به خاطر من ریخت ...اما به خدا هیچ وقت حتی یه ذره ام راضی به ناراحتی هیچ کدومتون نبودم پس حلالم کنین .... ممنون به خاطر تموم لطفایی که به من داشتین

لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:25  توسط نوید  | 
:::: عناوین آخرین مطالب وبلاگ ::::
 
صفحه اصلي |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما | طراح قالب